اشعار
تركي مولانا
بشنو
از ياد خوش حضرت مولانا
ملاعاشور قاضي
بيبي مريم شرعي
مولانا جلال الدين محمد بن بهاءالدين
بن حسيني الخطيبي معروف به مولوي بلخي، از نوابع جهان اسلام و آفتاب درخشان فرهنگ
عرفاني و معنوي ايران است. در ششم ربيعالاول سال 604 هجري قمري (1207 ميلادي) در
شهر بلخ به دنيا آمد. وي از تركان خوارزمشاهي بلخ(1) است. در كودكي همراه پدرش به
زيارت بيت اللّه رفت و پس از مراجعت از مكه مكرمه با پدرش به سرزمين آسياي صغير
مهاجرت كرد(2) و در شهر قونيه مسكن گزيد. آشنايي مولوي با شمس تبريزي كه از عرفاي
به نام قرن هفتم هجري است نقطه عطفي در تاريخ زندگي اين شاعر بزرگ ميباشد. محمد
بن علي شمس از اهالي تبريز بود و تبار وي به تركان قبچاق ميرسيد، چنانكه مولوي به
اين موضوع تصريح دارد:
زهي بزم خداوندي زهي ميهاي شاهانه
زهي يغما كه ميآرد شه قبچاق تركانه(3)
جلال الدين در 21 سالگي در
«لاريندا» با «گوهر» دختر شريف الدين سمرقندي ازدواج كرد و از او داراي دو پسر به
نام علاءالدين و بهاءالدين گشت. در 25 سالگي پدر خود را از دست داد و براي ادامه
تحصيلات به شام رفت و سالي چند در دمشق و حلب به تحصيل علوم مكنونه پرداخت و در
علوم زمانه متبحر و صاحب نظر گرديد. مولوي در 38 سالگي به تشويق حسام الدين چلبي
شروع به سرودن اثر جاوداني خود «مثنوي» نمود. دربارهي تحرير اين كتاب گفتهاند كه
«شبها وي مجموع نوشتهها را با آواز بلند ميخواند و بعضي شبها نظم مثنوي تا سپيده
دم از هم نميگسست.
مولوي مثنوي را به ياد دوست خود
«شمس تبريزي» نوشت كه چندي پيش او را ترك نموده بود، چنانكه خود او ميگويد:
چونكه گل رفت و گلستان شد خراب
بوي گل را از كه جويم از گلاب(4)
در حقيقت شمس تبريزي سبب پيدايش
مثنوي شد زيرا قبل از ملاقات شمس، مولوي صاحب دستار و منبر بود ولي پس از ملاقات
شمس تحولي عجيب در او رخ داد به طوري كه منبر را ترك گفت و به عاشقي شيدا مبدل گشت
و عشق شمس را چراغ هدايت راه تاريك زندگي خود نمود و از اين طريق در محرم خانهي
راز راه يافت و دنياي معنوي و جهاني رؤيا انگيز بيافريد. مهر و علاقه مولوي به شمس
تبريزي به حدي بود كه ميتوان گفت كه وي تا پايان عمر او را فراموش نكرد. همانطور
كه اشاره شد، مولوي همچون پير خود شمس، ترك زبان بوده چنانكه از اشعارش پيداست.
بيگانه مگوييد مرا ز اين كريم
در شهر شما خانه خود ميجويم
دشمن نيم ارچند كه دشمن رويم
اصلمترك است اگرچههندي گويم(5)
تركيبات، استعارات، كلمات و مفاهيم
تركي در اشعار مولوي كاملاً آشكار است به عنوان مثال در ابيات زير:
منكجاشعر ازكجا؟ ليكن به من دّر ميدهد
آن يكي تركي كه آيد گويدم: هي كيمسن؟
و يا در جاي ديگر درباره رشادت و
جوانمردي تركان اينطور ميسرايد:
ترك آن بود كز بيم او، ده ازخراج ايمن شود
تركآن نباشد كز طمع سيلي هر قوتسوز خورد
مولوي در اشعار فارسي نيز بياني تركي
دارد و بسياري از اصطلاحات تركي را به فارسي برگردانده است. مثال:
اي ترك ماه چهر، چه گردد كه صبح تو
آيي به حجره من و گويي كه: گِل بأري! (6)
مولانا ديوان كبيري تركي داشته است
كه بخشي از آن در وصف ائمه اطهار سروده شده بود، كه حاوي اشعار پر طنين و پر شوري بوده
است كه صوفيان ابيات آن را به صورت ترجيعبند تضمي نموده، در محافل خود با جذبات
عرفاني اجرا ميكردند همچنين نمونهاي از ابيات «غريبي» سراينده و نثرنويس در كتاب
تذكره «مجالس شعراي روم» ذكري از مولانا دارد و مطلبي هم درباره اشعار تركي وي
دارد. كه در اوصاف دوازده امام (ع) سروده است:
اولار كيم بنده خاص خدا دير
محب خاندان مصطفي دير
حقيقت كعبهسي نينگ قبلهگاهي
امام و پيشواميز مرتضي دير
تلاش متعصّبان كور دل اين بوده كه
ديوان كبير تركي مولانا را از بين ببرند تا اين مجموعهي گرانبها مورد انكار قرار
گيرد، به طوري كه از چاپ و نشر قطعات اندك نيز جلوگيري كردند غرضورزي آنان در
كتمان واقعيتهاي افتخار آميز تركان لكهي ننگي بر مورخان ادبي دورهي ستمشاهي ميباشد.
پيدايش مكتب مولويه گواه ديگري بر
وجود ديوان كبير تركي ميباشد.
مرحوم بانارلي در كتاب «رسيملي تورك
ادبياتي تاريخي» مينويسد:
مولوي نخستين كسي است كه در آناطولي
ديوان بزرگي به تركي ترتيب داده است.(7)
در زير نمونههايي از اشعار تركي به
جا مانده از حضرت مولانا را به نقل از كتاب:
ural-Altaische Jahrbucher:mawlawi
Turkische Verse: von mecdut
mansur glu (
ميآوريم.
وزن شعري: «متقارب»
گيچكيننگ اوغلان، هِي گِزه گلگيل!
داغدا داغدا هِي گِزه گلگيل!
آيبگي سنسينگ گونبگي سنسينگ؛
بي مزه گلمه، با مزه گلگيل!
وزن شعري: متقارب (تقارب):
گيچيننگ اوغلان، اوتاغا گلگيل!
يول تاپماسانگ(8) داغ داغ گزگيل
اول چيچگي، كي يازدا تاپدينگ(9)
كيمسأگه بِرمه، جشمينگه بِرگيل!
وزن شعري: مديد:
اوقچيلارديرگؤزلري،خوش نأرسه اول قاشلاري
اؤلديرر يوز سو أري كيمدير اول؟قيليچ آرسلان
وزن شعري: هزج:
اگر يگ(10) دير قارينداش، يوغسا ياووز(11)
اوزين يولدا سانگا بودير قولاووز (12)
چوپانيبركتوت،قورتلار اوگوش دير(13)
اشيت مِندن قارا قوزيم، قارا قوز
اگر تات سن، اگر روم سن ، اگر تورك
زبانِ بيزباني
را بياموز!
وزن شعري: مضارع:
(حضرت مولانا اشعار بديع و زيباي
زير را با آميختن زبانهاي فارسي و تركي سروده و بدين وسيله مهارت و استادي خود را
در هر دو زبان به نمايش گذاشته است).
داني كه من به عالم يالنگير سني سؤيرمِن؛
چون در بَرَم نيايي، اندر غمت اؤلر من؛
من يار با وفايم، بر من جفا قيلار سن؛
گر تو مرا نخواهي، من خود سني ديلأر من.
روي چون ماه داري، من شاددل از آنم،
زان شكر لبانت بير اؤپمك (14) ديلأر من.
توهمچو شير هستي، داخي قانيم ايچر سن،
من چون سگان كويت، دنبال تو گزر من.
فرماي غمزهات را، تا خون مِن نريزد،
ورنيسنينگ الينگدن من يارغيغا(15) بارار من.
هردمبه خشمگويي، بارغيلمنينگقاتيمدان!(16)
من روي سخت كرده، نزديك تو دورار من
روزي نشست خواهم يالنگيز سنينگ قاتينگدا؛
همسنچاقير(17)ايچرسن، هممنقوپوزچالارمن،
آن شب كه خفته باشي مست و خراب شاما،
نوشين لبت به دندان قييي - قييي دادار من،
روزي كه من نبينم آن روي همچو ماهت
جانا نشان كويت از هر كسي سورار من.
«ماهي چو شمس تبريز غيبت نمود» گفتند؛
از ديگري نپرسيد، من سؤيلهديم، آرار من
وزن شعري: هزج:
مرا ياريست ترك جنگجويي،
كه او هر لحظه بر من ياغي بولغاي.
هر آن نقدي، كه جنسي ديد با من،
ستاند او ز من تا چاغي بولغاي.
بنوشد چاقير و آنگاه بگويد:
«تا لا لا لا تالا تارلام تا لا لاي».
گِل اي ساقي غنيمت دير بودم ناي،
كه فردا كس نداند، كه نه بولغاي.
الا اي شمس تبريزي نظر قيل،
كه عشقت آتشست و جسم من ناي.
مثنوي محصول دوران پختگي و كمال ذوق
و انديشهي مولاناست و گرانبهاترين ميراث عرفاني و اخلاقي در ادبيات جهان است.
«بونه» متشرق آلماني مولوي را، بزرگترين
نويسنده وحدت وجود در تمام قرون خوانده است. و مثنوي معنوي را «دايره المعارف
صوفيه» ميداند. مثنوي با بيست و شش هزار بيت، دريايي است بيكران كه از هر موجش
هزاران درّ شاهوار ميريزد به قدري در مثنوي معنوي شور و هيجان نهفته است كه ميتوان
به جرأت گفت آئين مثنوي شور و جذبه است. مولوي با تمثيلها و تشبيهات دلنشين،
حقايق عرفاني و نكات جالب روحاني را تشريح كرده و مثنوي خود را به صورت نردبان
معراج حقايق درآورده است.(19)
عشق در «مثنوي» ذكر موزوني است از
نامهاي نيكوي معشوق به سي هزار زبان كه ترجيع بند آن ترانهي توحيد است، عشق نزد
مولانا نقطهي وحدت است، دريايي است كه ميعادگاه همهي نهرها و رودهاست، صلحي است
كه ملتقاي همهي جنگها و تضادهاست، بينهايتي است كه همهي خطوط موازي «مايي« و
«تويي» در آنجا به هم ميرسند: بحث دور و تسلسل كه پاي فيلسوفان عالم را زنجير كرده
و به سلسله گيسوي دوست ميپيوندد. زيرا دوگانگي علت و معلول و دور و تسلسل ناشي از
آن در وحدت عشق راه ندارد و غوغاي جبر و اختيار، كه فتنهي عقل عقيله است، در صلاي
سلطان عشق خاموش ميشود كه در عشق جبر و اكراه هيچ نيست، همه شوق و خواستن است؛ و
اراده و اختيار هيچ نيست، همه جذبه و تسخير است «و كل مسخرات بامره».
و بر اين گونه مولانا همهي مسائل
فلسفي و كلامي و عرفاني و اخلاقي را با كليد عشق ميگشايد و با تأكيد بر ذوق و رقص
و سماع و جذبه و حيرت؛ براي همه انسانها در همه ردههاي فرهنگي علمي (اعم از بيسواد
يا باسواد) و در همه طبقات اجتماعي – اقتصادي (اعم
از وضيع و شريف، فقير و غني، سير و گرسنه، گدا و پادشاه) قابل پيروي ست.(20)
آنا ماري شميل، استاد بازنشسته
دانشگاه هاروارد، كه در دنياي مولوي شناسي صاحب آوازه است اين طور مينويسد: در
نخستين روزهاي جماديالآخر سال 672 ترس بر وجود ساكنان قونيه مستولي شده بود،
روزها در پي هم زمين همچنان تكان ميخورد و ميلرزيد و مولانا جلال الدين رومي
احساس ضعف و فرسودگي ميكرد. سرانجام به سخن درآمد كه «زمين گرسنه است، ديري نميپايد
كه يك لقمه چرب به دست خواهد آورد، آنگاه آرام خواهد گرفت.» بيماريش شدت يافت ولي
يارانش را كه بر گردش بودند با اين شعر تسلي داد كه:
عاشقاني كه با خبر ميرند
پيش معشوق چون شكرميرند
از آنست آب زندگي خوردند
لاجرم شيوه دگر ميرند
چون كه در عاشقي حشر كردند
ني چو اين مردم خر ميرند
از فرشته گذشتهاند به لطف
دور ازيشان كه چون بشر ميبرند
توگمان ميبري كه شيران نيز
چون سگان از برون درميرند؟
بدور شاه جان به استقبال
چون كه عشاق در سفر ميرند
همه روشن شوند چون خورشيد
چونكه در پاي آن قمر ميرند
عاشقاني كه جان يكديگرند
همه در عشق همديگر ميرند
همه را آب عشق بر جگر است
همه آيند و در جگر ميرند
همه هستند همچو در يتيم
نه بر مادر و پدر ميرند
عاشقان جانب فلك پرند
منكران در تك سفر ميرند
عاشقان چشم غيب بگشايند
باقيان جمله كور و كر ميرند
و آن كه شبها نخفتهايم ز بيم
جمله بيخوف و بيخطر ميرند
و آن كه اينجا علف پوست بدند
گاو بودند و همچو خر ميرند
و آن كه امروز آن نظر جستند
شادو خندان در آن نظر ميرند
شاهشان بر كنار لطف نهد
ني چنين خوار و مختصر ميرند
و آن كه اخلاق مصطفي جويند
چون ابوبكر و چون عمر ميرند
دور از ايشان فنا و مرگ تو ليك
………………………(21)
اين غزل يكي از غزلهايي است كه
حالات روحاني و اعتقادات باطني مولانا جلاالدين را به وضوح نشان ميدهد. او عاشق
حق است و معبود و معشوقي جز حق تعالي نميشناسد و مرگ را تولدي نو ميداند كه او
را شادان و خندان و پاي كوبان وصال محبوب يكتا ميرساند.
در شامگاه يكشنبه، پنجم جمادي الاول
سال 672، شمسي وجود مولانا در افق خاكيان غروب كرد و اهل قونيه – از خرد و
بزرگ و مرد و زن و مسلمان و يهود و ترسا – بر جنازهي
مولانا حاضر شدند و در فراق او اشك ريختند.(22)
اكابر قونيه بر خاك مولانا بنايي
افراشتند كه به «قبهي خضرا» معروف است و زيارتگاه اهل ذوق و تفرجگاه ارباب
معناست، مزار مولانا چون مزار همه قديسان و قدسيان، در سراپردهي دلهاي عاشقان او
جاي دارد.(23)
روي سنگ مرقدش بيت زيرين نوشته شده
است:
كعبه العشاق باشد اين مقام
هركهآمدناقص،اينجاشدتمام(24)
روانش شاد باد
منابع:
1-؟
2- آشنايي با علوم اسلامي، ج 2 ،
شهيد مرتضي مطهري، انتشارات صدرا، صفحه 133.
3- ديوان شمس تبريز، درويش، ج 2،
غزل 934.
4- مقصود مولوي از گل «شمس» است از
گلاب حسام الدين، فلسفه شرق مهرداد مهرين، صفحه 326.
5- نگاهي نوين به تاريخ تركان
ايران، محمد رحمافي فر، صفحه 158.
6- ural-Altaische Jahrbucher:mawlawi
Turkische Verse: von mecdut
mansur glu (istanbul).
7- رسيملي تورك ادبياتي تاريخي، مرحوم بانارلي.
8- شكل به كار گرفته «بولمازسانگ»
9- شكل به كار گرفته «بولدونگ»
10- شكل به كار گرفته
«گي» = خوب، دوست و برادر
11- ياووز= بد، دشمن
12- قولاووز= بلدو راهنما (از ريشهي قولاق + گؤز)
13- اؤگوش= بسيار، فراوان
14- شكل به كار رفته اوپگينك
15- يارغي = محكمه
16- قات= حضور
17- چاقير = شراب
18- قوپوز= 1) زنبورك 2) بربط، عود، يكي از آلات موسيقي شبيه تار
19- سفرنامهي اطلاعات، حيات معنوي مولانا، دكتر حسين
الهي قمشهاي، بخش چهارم.
20- پيوند مولاناي رومي و ابن عربي، دكتر سيد حسن امين،
بخش دوم روزنامه اطلاعات صفحه 6 شماره 219840، 24 مرداد ماه 1379 .
21- ديوان كبير ، ج 2 ، غزل 972.
22- حيات معنوي مولانا، دكتر حسين الهي قمشهاي، بخش سوم،
روزنامه اطلاعات، 18 دي ماه 1379، شماره 22102، صفحه6.
23- همانجا
24- فلسفه شرق، مهرداد مهرين، صفحه 327.